خاطره ای از امیر سیاری

با سلام خدمت تمامی دوستان وخوانندگان وبلاگ نزاجا این بار با خاطره ای از امیر سیاری فرمانده نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در خدمت شما هستیم

اون موقع زمان جنگ ما جزو تفنگداران دریایی بودیم و در اولین روزهای جنگ ما در خرمشهر بودیم چون اولین مدافعان خرمشهر تفنگداران دریایی بودن جنگ خیلی سخت بود ما با عراقی ها سر چند تا کوچه فاصله رو در رو می جنگیدیم  وقتی که شب میشد دیگه چشم چشم و نمی دید و کار خیلی سخت می شد اصلا فرصت استراحت کردن نداشتیم یه روز تصمیم گرفتیم سر یکی از وچه ها چند تا سنگر درست کنیم تا از ورود نیروهای عرقی به این بخش جلوگیری بشه یه دوستی داشتیم اسمش شعبانی بود همش میگفت من و بلبلم و.... منظورش از بلبل این اسلحه ی  ژ-3 بودش به قول خودش یه اسلحه ژ-3 داشت هیچ وقت گیر نمی کرد خودتون هم میدونید که ز-3 اگه گیر نکنه مثل یه بلبل چهچه میزنه و تیر اندازی هم  با هاش خیلی مزه میده میگفت من  واین بلبلم امشب تو این سنگر هستیم و دیدبانی میدیم اگه صدای بلبل من رو شنیدید بدونید من زنده ام ولی وقتی صدای بلبم قطع شد من مردم میگفت دیشب خواب دبده که امشب من شهید میشم هی میگفت من ببینید من الان که دارم شربت میخورم شربت شهداته ما هم هی دست مینداختیمش باور کنید تنها با شوخی با همدیگر روحیه رو حفظ می کردیم خلاصه شب شد و دیدیم بعد از مدتی صدای بلبل شعبانی نیامد رفتیم دیدم یه گلوله خورده به تفنگش و تفنگش تیکه تیکه شده رفته تو بدن شعبانی


برای شادی روح شهدا صلوات

---------------------------------------------

منابع:

1-وبلاگ نزاجا

2-شبکه یک سیما


کپی برداری از این مطلب تنها با درج لینک ومنبع مجاز است

خاطره ای از یکی از بچه های تیپ نوهد

 با سلام وبلاگ نزاجا تصمیم به جمع آوری خاطرات تکاوران و ارتشیان عزیز در دوبخش نیروی زمینی و نیروی دریایی گرفته  و این هم اولین پست در این زمینه است..

خاطره ای از یکی از دلاوران تیپ نوهد

دقیقا یادم نمیاد اسم این ارتشی عزیز چه کسی بود ولی در برنامه شبکه یک سیما حضور یافتند واین خاطره رو گفتند:
عملیات در خاک عراق با موفقیت انجام شده بود و داشتیم با موفقیت بر می گشتیم که در نزدیکی های مرز به ما خبر دادند وگفتند عراقی ها کمین کردند و می خواهند شما را بگیرند ما هم مجبورشدیم منطقه رو تو اون گرما و شرایط سخت دور بزنیم که این کار حدودا یک هفته ای به طول انجامید اینقدر راه رفته بودیم که دیگه چشمامون سیاهی میرفت ابمون هم تمام شده بود و چند وقتی غذا هم نتونسته بودیم بخوریم دیگه نای راه رفتن نداشتیم ولی دیگه راهی هم نمونده بود و با چند ساعت قدم زدن میتونستیم وارد خاک ایران بشیم ولی دیگه واقعا توانایی راه رفتن رو نداشتیم اندکی که راه رفتم افتادم و تو حالت نیمه بی هوشی بودم اینقدر راه رفته بودیم تو اون هوای گرم که پامون تاول زده بود و سر تاول ترکیده بود و آبش میریخت تو کفشمون در همون حالت نیمه هوشیار که رو زمین افتاده بودم حس کردم یه حشره ای رفته روی صورتم ولی کمی که دقت کردم دیدم یه مورچه هست مورچه رو تودستم گرفتم وداشتم نگاهش میکردم که دیدم یه تیکه نون تو دهنشه نون رو از دهنش ورداشتم و خواستم اون رو بخورم که گفتم این مورچه باید این تیکه نون رو ازیه جایی آورده باشه رد پای مورچه رو گرفتم و رسیدم به یه برکه  شاید باورتون نشه ولی واقعا یه برکه وسط بیابون بود دیدم یه تخته سنگه تخت سنگ رو ورداشتم دیدم زیرش یه تیکه  نون  مخصوص اون حوالی هستش که مقداری هم تو آب خمیر شده بود باور نمی کردم که آب ونون پیدا کردم خیلی خوشحال شدم برای یه لحظه به فکر فرو رفتم و...... خاطرش تا همین جا بود

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

منابع:

1- وبلاگ نزاجا


2-شبکه یک سیما

کپی برداری از این مطلب فقط با ذکر منبع مجاز است